تبليغاتX
قلب پاک

یک روز از صبح که از خواب بیدار می شویم تا شب که به خواب می رویم به افکار خودمان توجه داشته باشیم. هنگامی که ذهن دائما درحال منتشر کردن موادی از جنس افکار ما است دنیای مان چگونه دنیایی خواهد بود؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 23:52  توسط | 
به اين سوال کمي بينديشيد و نظر خودتان را بنويسيد:

زيبايي چيست و چه چيزي را زيبا مي‌ناميم؟ معيار ما براي زيبايي چيست؟

+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 21:9  توسط | 

پرسيد: تنهايي از چه زماني بوجود آمد. گفت:  اول انسان تنها نبود، وقتي انسان‌ها از آسمان يکي يکي بر روي زمين سقوط کردند، "تن"ها شدند و پس از آن تنها شدند. در آسمان کسي تنها نيست چون همه تن‌ها يک تن هستند، پرندگان وقتي روي زمين هستند تنها هستند ولي به محض اينکه در هوا پرواز مي‌کنند ديگر تنها نيستند. تنهايي خاصيت زمين است چون هيچ کسي نمي‌خواهد با تن ديگر يک تن باشد، از اين رو هر کسي يک تن است و همه آنها تن‌ها و تنها هستند.


+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 9:54  توسط | 

به احتمال زياد حتما تا کنون نام مديتيشن يا مراقبه را شنيده‌ ايد. آيا تا بحال فکر کرده ايد که تأثير مديتيشن بر سلامتي بدن و وضعيت روحي انسان چيست و چرا ا معمولا بخشي از برخي روش‌هاي معنوي که بر اخلاقيات و پاکسازي درون تأکيد دارند مي‌باشد.

پاسخ به اين سوال دانش عميقي از ساختار بدن، مغز، ذهن و روح انسان را مي‌طلبد. اما اگر خيلي ساده به اين سوال پاسخ داده شود شايد بتوان گفت نقطه شروع مديتيشن آرام کردن فکرهاي پراکنده است. همه ما اين تجربه را داريم که وقتي ذهن‌مان مشغول است و افکار پراکنده به ما هجوم مي آورند لحظات خوبي نداريم. اگر ذهن ما با چيزي خيلي مشغول باشد شايد حتي خواب راحتي هم نداشته باشيم و صبح هنگام برخواستن از خواب احساس نمي‌کنيم که استراحت کرده ايم. يا شايد اين تجربه را داشته باشيم که هنگامي که به شکلي ذهن‌مان آرام مي‌گيرد احساس مي‌کنيم حال مان بهتر است.

چيز خوب اين است که با تمرين کردن و انجام مديتيشن مي‌توان تا حدودي به آرام‌تر شدن ذهن کمک کرد.

يکي از روشهايي که مي‌توانيد امتحان کنيد مديتيشن روش فالون دافا يا فالون گونگ است. موسيقي فوق‌ العاده زيبا و آرام بخش اين مديتيشن شما را در داشتن تجربه‌اي بهتر کمک خواهد کرد.

اين موسيقي را مي‌توانيد از اينجا دانلود کنيد.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 14:39  توسط | 

به اين موضوع فکر کنيد. مي‌تواند فرضي يا واقعي باشد.

فرض کنيد ما اين توانايي را مي‌داشتيم که مي‌توانستيم در محدوده اي تعيين شده خالق دنياي خود باشيم و با فکر کردن به هر چيزي آن چيز را بيافرينيم. در اين صورت دنيايي که ما در آن زندگي مي‌کرديم مجموعه‌اي متجلي شده از افکار ما مي‌بود. به اندازه اي که زيبا مي‌ انديشيديم در دنياي مان زيبايي مي داشتيم، به اندازه اي که به محبت و رحمت مي ‌انديشيديم در دنياي مان محبت بود، به اندازه اي که خير و نيکي ديگران را مي‌خواستيم و نيک‌خواه مي‌بوديم، در دنياي مان خير و نيکي يافت مي‌شد.

مهم نيست قدرت ذهن و فکر در چه حد است، اگر سعي کنيم هميشه افکار ما زيبا و نيک‌خواه باشد حتماً در دنياي زيباتري زندگي خواهيم کرد.


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 8:1  توسط | 

آيا تا به حال فکر کرده ايد که ترس چيست و چرا ما غالباً مي‌ترسيم. اين ترس مي‌تواند از نگراني تا وحشت از چيزي تغيير کند. اين طور که متوجه شده‌ ام، ترس رابطه مستقيمي با "رها نکردن" چيزي يا "چسبيدن" به چيزي دارد. به عنوان مثال وقتي به چيزي مي‌چسبيم و نمي‌خواهيم رها کنيم، هميشه ترس از دست دادن و ضرر و زيان وجود دارد. وقتي کسي سخت به موقعيت اجتماعي يا دارايي‌هاي خود چسبيده هميشه اين نگراني و ترس وجود دارد که روزي از دست بدهد.

واقعيت اين است که اغلب ما به گونه اي ترس در وجودمان قرار دارد ولي اگر کسي به ما بگويد ترسو يا "تو ترس داري" ناراحت مي‌شويم و دوست داريم فرد شجاعي باشيم يا به قول معروف کم نياوريم.

البته اين که چه مقدار ترس در وجود انسان طبيعي است و ضامن بقاي موجودات است موضوع ديگري است که بحث مفصلي است. اما به نظر مي‌رسد کسي که مي‌خواهد به بالا رشد کند بايد بيشتر از فردي که زندگي روزمره اي دارد و فقط روزها را مي‌گذراند از انواع مختلف ترس رها شود.

به نظر من عده‌ اي به اشتباه فکر مي‌کنند نقطه مقابل ترس، نترسيدن است و شجاعت يعني ترس نداشتن. دليل آن اين است که يک فرد مي‌تواند در سطوح مختلف هنوز انواع مختلفي از ترس را داشته باشد اما در عين حال شجاع هم باشد و صفت شجاع به کسي که آنقدر به بالا صعود کرده که ديگر هيچ ترسي در وجودش نيست اطلاق نمي‌شود. به نظر من شجاعت يعني "توانايي مواجه شدن با ترس" و اينکه با ترس رودر رو شويم.


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 11:28  توسط | 

شايد همه ما تا به حال بيمار شده باشيم. در لحظه بيماري چيزي که بيشتر از همه براي ما مهم مي‌باشد اين است که زودتر بهبود يابيم و به وضعيت سلامتي سابق برگرديم. اما اگر در طول عمر هميشه سالم باشيم، آيا سالم بودن مهمترين چيز در زندگي ما بوده است؟

ما چند دهه در اين زمين زندگي مي‌کنيم و بعد روزي بايد اينجا را ترک گوييم. اگر پول دار باشيم يا فقير در لحظه‌ مرگ فرقي نمي‌کند، بايد همه را اينجا بگذاريم و برويم. اگر دوستان و نزديکان و خويشان زيادي داشته باشيم بايد آنها را نيز ترک گوييم و برويم. هنگام رفتن از اين دنيا تمام ثروت و دوستان و روابط به يکباره انگار به پايان مي‌رسند.

برخي از افراد لحظه‌اي پس از مرگ دوباره حيات خود را بدست مي‌آورند و زنده مي‌شوند که به اين "تجربه آستانه مرگ" مي‌گويند. افرادي که اين تجربه را درک کرده اند در گزارش خود مي‌نويسند که در لحظه مرگ تمامي زندگي فرد پيش چشم او نمايان مي‌شود. هر کار خوب يا بدي را که فرد انجام داده است خواهد ديد.

اگر مي‌شد که ما هم‌اکنون اين تجربه را آزمايش کنيم، چه چيزي زيباترين و بهترين تجربه ما در اين زندگي مي‌بود؟ بهترين چيزي که مي‌توانستيم با خود ببريم چه بود؟

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 19:8  توسط | 

در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد.

این مرد در عرض ۴۵ دقیقه، شش قطعه ازبهترین قطعات باخ را نواخت. از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهای‌شان به سمت مترو هجوم آورده بودند.

سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد. از سرعت قدم‌هایش کاست و چند ثانیه‌ای توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 16:10  توسط | 

مرد جوانی، از دانشکده فارغ التحصیل شد. ماهها بود که ماشین اسپرت زیبایی، پشت شیشه های یک نمایشگاه به سختی توجهش را جلب کرده بود و از ته دل آرزو می کرد که روزی صاحب آن ماشین شود. مرد جوان، از پدرش خواسته بود که برای هدیه فارغ التحصیلی، آن ماشین را برایش بخرد. او می دانست که پدر توانایی خرید آن را دارد. بالاخره روز فارغ التحصیلی فرارسید و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصی اش فرا خواند و به او گفت: من از داشتن پسر خوبی مثل تو بی نهایت مغرور و شاد هستم و تو را بیش از هر کس دیگری در دنیا دوست دارم. سپس یک جعبه به دست او داد. پسر، کنجکاو ولی ناامید، جعبه را گشود و در آن یک انجیل زیبا، که روی آن نام او طلاکوب شده بود، یافت. با عصبانیت فریادی بر سر پدر کشید و گفت: با تمام مال و دارایی که داری، یک انجیل به من می دهی؟ کتاب مقدس را روی میز گذاشت و پدر را ترک کرد. سالها گذشت و مرد جوان در کار وتجارت موفق شد. خانه زیبایی داشت و خانواده ای فوق العاده. یک روز به این فکر افتاد که پدرش، حتماً خیلی پیر شده و باید سری به او بزند. از روز فارغ التحصیلی دیگر او را ندیده بود. اما قبل از اینکه اقدامی بکند، تلگرامی به دستش رسید که خبر فوت پدر در آن بود و حاکی از این بود که پدر، تمام اموال خود رابه او بخشیده است. بنابراین لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسیدگی نماید. هنگامی که به خانه پدر رسید، در قلبش احساس غم و پشیمانی کرد. اوراق و کاغذهای مهم پدر را گشت و آنها را بررسی نمود و در آنجا، همان انجیل قدیمی را باز یافت. در حالیکه اشک می ریخت انجیل را باز کرد و صفحات آن را ورق زد و کلید یک ماشین را پشت جلد آن پیدا کرد. در کنار آن، یک برچسب با نام همان نمایشگاه که ماشین مورد نظر او را داشت، وجود داشت. روی برچسب تاریخ روز فارغ التحصیلی اش بود و روی آن نوشته شده بود: تمام مبلغ پرداخت شده است.

چند بار در زندگی دعای خیر فرشتگان و جواب مناجاتهایمان را از دست داده ایم فقط برای اینکه به آن صورتی که انتظار داریم رخ نداده اند؟

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 14:42  توسط | 

من ادوارد ادیش هستم که برای شما می نویسم ، یکی از بزرگترین تاجران امریکایی با سرمایه ای هنگفت و حساب بانکی که گاهی خودم هم در شمردن صفرهای مقابل ارقامش گیج می شوم! دارای شم اقتصادی بسیار بالا، که گویا همواره به وجودم وحی می شود چه چیز را معامله کنم تا بیشترین سود از آن من شود، البته تنها شانس و هوش نبود، من تحصیلات دانشگاهی بالایی هم داشتم که شک ندارم سهم موثری در موفقیتهای من داشت.

... کاش در تمام این سالها تنها چند روز، تنها چند صبح بهاری پابرهنه روی شنها ی ساحل راه می رفتم تا غلفلک نرم آن شنهای خیس روحم را دعوت به آرامش می کرد.

... کاش همین حالا یکی بیاید  تمام ثروت مرا بردارد و به جایش حتی شده به دروغ! درون گوشم آرام زمزمه کند دوستم دارد، کاش یکی بیاید و در این تنهایی پر از مرگ مرا از تنهایی و تنهایی را از من نجات دهد، بیاید و به من بگوید که روزی مرا دوست داشته است، بگوید بعد از مرگ همواره به خاطرش خواهم ماند، بگوید وقتی تو نباشی چیزی از این زندگی، چیزی از این دنیا، از این روزها کم می شود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 10:37  توسط | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
با سلام
در اين وبلاگ سعي مي‌کنم تجارب افرادي را که در زمينه پالايش قلب خود تلاش کردند بنويسم. شايد گاه‌گاهي درک خودم را نيز در اين زمينه بنويسم.

گل لوتوس يا نيلوفر آبي سمبل تزکيه و تهذيب نفس است. سمبل پاکي قلب است. چنين گل زيبايي چون از مرداب رشد مي‌کند، نمادي است از انسان‌هايي که در جامعه زندگي مي‌کنند اما در تلاشند پاک و مقدس زندگي کنند و خود را رشد دهند.

نوشته های پیشین
آبان 1388
خرداد 1388
بهمن 1387
دی 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان